|
|
![]() |
|||
|
یک اتاق 6 متری تنها جایی ئه که می تونه منو با تمام دنیام توی خودش جا بده. اینجا غربت است. یک جایی به نام دوری که یک رهای 20 ساله رو توی خودش جا داده. یک اتاق 6 متری با دو تخت جدا از هم. توی این اتاق هیچ کاری نمی شود کرد. دراز کشیده ام. موهای مشک ام روی بالش قرمز رنگم پخش شده و صدای دوش آب که هم اتاقی ام را گرم می کند. گرم از آغوش های فراموش شده که برا فرار از آنها به اینجا آمده و شب هنگام با موهای من بازی می کنه و می پرسه: رها؟ من می تونم ببوسمت؟ و من بی حرکت می مانم و چشمانم را می بندم تا لبان داغش را بر روش پیشانیم احساس کنم. به حمام نگاه می کنم و از شیشه که بدن هم اتاقیم را نشان می دهد. چه هوس انگیز است. قطرات آب که بروی بدنش حزکت می کنند و نوای حسرت. اینجا کمی سرد است و بازوانم یخ کرده. شاید می شه در آغوش کسی بود تا با سرما هم بازوانت گرم بماند و حرکات انگشتان کسی که بر بدنت حرکت می کند و تو گرمی . به شیشه خیره مانده ام و نیمه ی پیدای بدن عریان هم اتاقی ام را نگاه می کنم که قطرات حریص آب بر آن می پاشد و از شدت گرما ذوب می شوم؛ هوس آلود می شوم. کتاب می خوانم و چیپس می خورم و آهنگ گوش می کنم. و صداهایی که فریاد می زندد و بی تابم می کنند: You Hurt Me به پشت می خوابم و به حمام خیره می شوم دوباره. آرام سرش را در دستانم گرفته ام و گونه هایش را لمس می کنم و صورتم را بر روی سرش می چشبانم. داغ است گرم است. گوش هایش را لمس می کنم ... هنوز به شیشه ی حمام خیره مانده ام و نیمه ی بدن هم اتاقیم که از آن سوی آن پیداست. موهایم بر روی بالش پخش شده است و کسی را می طلبد. و بازوانم که روشنی اش معراج را کور کرده و کسانی که قلبه شانم و کسانی که قبله ام اند و قبله که هنوز هست و من هنوز سجده می کنم و خدایی که هنوز می خندد و قبله نماهایی که همه در اشتباهند ... دستم را بر بدنم می کشم. از حمام صدای آب می آید و هوس و بدن سرخ رنگی که از آن سوی شیشه پیداست. من کتاب می خوانم یا هوس را ورق می زنم یا آهنگ گوش می کنم یا نوای حسرت را می شنوم و رها که در یک اتاق 6 متری با دو تخت جدای از هم، گوشه از غربت وجود خودش خانه گرفته است تا تنها باشد، شرمنده از انسان بودنش. و صدای دیگران که مرا از خود می رانند در گوشم فریاد می کند و نگاه هایی که دیگر به من نمی نگرند و من که نمی بخشمشان و آنها که گریه می کنند و او که به من نگاه می کند- گریه نمی کند، گریه می کند وقتی نگاه نمی کند و من هوس را در تک تک اجزای بدنش می بینم که می گوید: ... خاطرت خیلی برام عزیزه و من که گیج شده ام و نمی فهمم که یعنی دوستم دارد. با موهایم بازی می کند. دستش را بر روی بازوانم می کشد. رها ... صدایم می زند. چشمانم را باز می کنم. این هم اتاقی چه چشمان نافذی دارد. چشمان قهوه ای که به چشمان سیه من خیره اند. چقدر پاکی ... دلم برای خودم می سوزد به خودم ترجم می کنم ... دوستت دارم. چرا نمی توانم بگویم چقدر دلم می خواهد مرا در آغوشش بگیرد؟ گریه می کنم تا نگاه نمی کنم. نگاه می کنم دیگر گریه نمی کنم. به شیشه حمام نگاه می کنم. پوست سفید و سرخ هم اتاقی که از پشت آن پیداست. او هم مرا نگاه می کند؟؟ اسمش چیست؟ امیر؟ محمد رضا؟ نوید؟ شاید ... دلم برای «رهام» تنگ شده. داداش کوچولوی من. هوس ات هم به رنگ هوس من و چشمانت که نگاه من بود و آغوشم که هنوز بوی تو را می دهد و پیام سینا که از ایران آمده برای تو ... ساغی تو می شوم و یاد تو را بو می کشم. صدای آب می آید. چقدر وقتی هم اتاقی ام روی تخت مقابل می خوابد دلم می خواهد با لبانش بازی کنم و او از من اجازه می خواهد برای بوسیدنم و من که چشمانم را می بندم و به صدای آب گوش می کنم. کتاب را می بینم. هوس را بو می کشم. تنهایی را لمس می کنم. حسرت را می چشم و صداهایی که نمی شنوم. حرف نمی زنم یا حرف می زنم یا نگاه می کنم یا نمی کنم یا عشق بازی می کنم یا دروغ هایی که نمی گویم یا آدم هایی که از من دور می شوند یا شرمندگی از انسان هایی که دارم یا هوس های خیالی که مرور می کنم یا شیشه های لخت که نگاه می کنند یا بوسه های پنهایی که خیال می کنم یا خاطره های دوست نداشتنی که دور می شوند با موهایی که روی بالش پهن اند یا هم اتاقی که در حمام هوس به پا می کند یا سرمایی که مرا در آغوش می گیرد یا صداهایی که مرا فراموش می کنند یا صداهایی که فراموش می شوند یا سینایی که هنوز دوستم دارد یا من که هنوز سینا را دوست دارم یا دختری که فرار می کند با خاطره ها از خاطره ها یا رها که دارد چرند می نویسد ... 17 Feb 2006 | 0:0 | خط خطی شده ی رها |
یه روز به نگاه سرگردون یه جایی زندگی می کرد که نمی دونست کجاست. یه روز این نگاه سرگردون داشت می رفت تا برای خودش یه خونه پیدا کنه تا دیگه سرگردون نباشه. یه روزی دختر کوچولویی داشت راه مر ت به جایی از دنیای کوچولوی خودش یه هویی نگاه سرگردون محکم خورد به دختر کوچولو و رفت توی چشماش حالا خیلی وقته که نگاه سرگردون یه خونه خوب داره. حالا خیلی وقته که دختر کوچولو خونشو گم کرده. 17 Feb 2006 | 0:0 | خط خطی شده ی رها |
هیچ کسی نیست، دارم راه می روم توی بستر رودخانه ای به عرض یک بزرگراه 20 بانده. چراغی برای روشن کردن راه نیست، اما ماه هست و ابرهای سرخی که باران دارند و من که باران دارم. هنوز همه سالم اند! هیچ کسی نمرده! هیچ کسی نیست. مانتو رو درآوردم و روسری رو. باد لای موهام می ره و سرما روی دستام که از زیر آستین های کوتاه لباسم بیرون زده، می شینه. وسط یک شهر شلوغ یک رهای بدون حجاب جایی دور از آدمهای دوست و غیر دوست راه می ره! آب کمی جاری ئه. سرو صدایی می آد. شاید اونجا توی اون کلبه ی پلاستیکی که اونهمه آدم توشه یک پارتی باشه، شاید هم یک گروپ سکس! چقدر دلم می خواد اتفاق عجیبی بیفته. اینجا هیچ کسی نیست اما کاش یک نفر بود که به من تجاوز می کرد!! به زور منو زمین می انداخت و من دست و پا می زدم، جیغ می کشیدم و اون با هوس به کار خودش مشغول بود. اینجا هیچ کسی نیست. اینجا بستر رودخانه ایست به عرض یک بزرگراه 20 بانده و من بدون مانتو و روسری توی تاریکی خودم قدم می زنم. گاهاً آواز می خونم. به امیر فکر می کنم و نوید و گریه می کنم. هنوز همه سالم اند! هیچ کسی نمرده. چقدر سنگدلانه با من بازی شد، کاش کسی اینجا بود ... داد می زنم، جیغ می کشم. اینجا صدای غورباقه می آد. چقدر دلم برای غورباقه های ویلای شمال تنگ شده و برای بارون. روی یک تکه سنگ بزرگ می نشینم و با باد عشق بازی می کنم. 2 ساعت تمام با فکر مرگ آدما گذراندم. و حالا همه سالمن اند! هنوز هیچ کسی نمرده! این فقط یک شوخی بود ... چه شوخی مزخرفی ...
16 Feb 2006 | 2:4 | خط خطی شده ی رها |
یه توپ دارم خال خالیه
12 Feb 2006 | 17:57 | خط خطی شده ی رها |
گل های خاکستری خانه ی ما باغچه هایی به رنگ هوس و زیبایی به رنگ نور و تلالویی به آفرینش آفتاب با زیبایی من و سرخی لبان و سفیدی گونه های آتشین فریادی دارد به بلندی زندگی از دست رفته ام به شکوه تمام گناهان و زشتی تمام گذشته ام و من اینجا در انبوهی از درد می گریم به سوگ گذشته ام ...
10 Feb 2006 | 9:4 | خط خطی شده ی رها |
پشت به پشت تو نشستم. سردی اما محکمی. سردی اما استواری. همیشه هستی، مهربان و پدرانه. همیشه پشتم ایستاده ای. چقدر صبوری هر وقت کم می آرم به تو تکیه می کنم و با تو حرف می زنم. پشت به پشت تو می شینم. تو با موهام بازی می کنی. با تو گریه می کنم، می خندم ... و تو شاهدی شاهد شادی، غم، عشق، حسرت، دروغ و هوس هام ... اما هستی ... پشتوانه ی من، محکم و بی شبهه. همیشه کنارمی سردی اما شاید اون طرف تو، پسرک گرمی تکیه داده باشه پشت به پشت تو و تو محکمی، استواری و همیشه هستی واسه ی اون ... دیوار اتاق من ...
4 Feb 2006 | 22:41 | خط خطی شده ی رها |
باران شدیدی می بارید. تمام حیات گل شده بود. از دم در تا انباری رو دویدم. چند تا هیزم برای امشب لازمه؟ چند تا کنده برداشتم و سریع برگشتم توی خونه. لباسام کلی خیس شده بود. کنار بخاری هیزمی نشستم و یک کنده انداختم توش. خونه ی کوچولو و گرم من. همیشه خونه ام رو دوست داشتم با اون همه عکسی که روی دیوارهاش خودنمایی می کنند و اون همه وسیله که خودم در تهیه کردن هر کدومشون سهم داشتم. صدای دریای خروشان از دور می اومد که با ناله های باد سمفونی ناهماهنگی به راه انداخته بود. از پنجره به جنگل پشت خونه نگاهی انداختم. برگ درختها همه ریخته بود اما جنگل همیشه برام قشنگ بود. تنهایی خودخواسته من با اون همه زیبایی که برای به دست آوردن هر کدومشون تلاش کرده بودم رو می پرستم. اینجا هیچ چیز نیست. هیچ فکری که باعث آزار آدم بشه. فقط من هستم و کتاب هام و لذت تنهایی با صدای دریا و جنگل و قورباغه های خوشگلم که توی حسات پرسه می زنن ... آروم دفترم رو باز کردم و شروع به نوشتن کردم. نورهای سرخ و زرد آتش روش دیوارها بازی به راه انداخته بودند و باد رو می شد روی پوستت احساس کنی و سرما رو که به داخل خونه راه نداشت. از روی قهوه جوش بخار بلند می شد و فنجان من که همیشه روی میز است در کنار بیسکوییت های نمی خورده. قطره های باران دیوانه وار از لبه های شیروانی به روی پنجره می ریخنتد. همه شان سردشان بود. کاش می شد در راه باز کرد و گرما را به آنها هم داد ... یک جرعه از قهوه ام را سر کشیدم و دوباره لیوان رو کنار بیسکوییت ها گذاشتم. صدای رعد و برق بلندی آمد و همه فضا روشن شد. قطران باران همچنان دیوانه وار برای رسیدن به زمین در جدال بودند. صدای در می آمد ... صدای در؟ اینوقت شب؟ توی این باد و بوران؟ دوباره گوش هام رو تیز کردم ... تق تق تق. آره صدای در اهنی حیات بود. در خانه را باز کردمن. سوز سرما توی وجودم رفت. بارونیم رو روی دوشم انداختم و به سمت در حیات دویدم ... تق تق تق. بارون روی صورتم می زد و با بوسه هایش داغم می کرد و از گونه هایم پایین می چکید. در رو با صدای ناهنجاری باز کردم... انگار فقط دو تا چشم بود که تا ته وجودم را مثل خوره می خورد. دو تا چشم آبی که به سرخی می زد. دو تا چشم آشنا که منتظر بود ... 3 Feb 2006 | 0:0 | خط خطی شده ی رها |
الو ... صدای منو داری؟ الو ... نفس می کشم هنوز ... الو! صدا قطع و وصل می شه! الو ... خودت که نیستی حداقل یه جایی واستا صداتو بشنوم. الو ... الو ... نفس هام داره کم می اد. چرا اینقدر سردته؟ ... الو ... حالت خوبه؟ الو ... چرا اینقدر این خط های محبت ظعیف اند؟ اینجا داره بارون می آد. موهای من دوباره فر می خورن. شاید به خاطر اینه! الو ... عشق قطع و وصل می شه! تقصیر خودته باید یه گوشی خوب بخری. آره همیشه همه چیز تقصیر منه ... باید موقع انتخاب خودم رو درست انتخاب می کردم. الو ... اَه ... الو ... آخه انتخابی در کار نیست ... می دونی تو خیلی خوبی ... ولی ضعیفی. فکر می کنی اگر هنوز چشم برزخی داشتی منو چطوری می دیدی؟ الو ... الو ... شـ .. ـکـ ... ـل ... الو ... شکل چی؟ ال ... آ ... دم ... اَه ... اینجا پر از دوده! انگار خدا می خواد دنیا رو دوباره بیافرینه! ... الو ... پس سعی کن ... دوباره متولد بشی ... الو ... اَه ... مرده شوره این خط های ارتباط با خدا رو ببرن ... همیشه ضعیف اند! الو ... صدای منو داری؟ آره صداتو دارم ... اما خودتو نه! الو ... چشمات سوسو می زنه! الو ... زندگی قطع و وصل می شه ... الو ... الو ... من هنوز ... هنـ ... هنوز دوستت ... الو ... الو ... نفسات قطع و وصل می شه ... الو ... ... دارم ... - بوق بوق بوق ... - مشترک مورد نظر در قید حیات نمی باشد. لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید ... بوق بوق بوق ...
26 Jan 2006 | 21:0 | خط خطی شده ی رها |
|
هنگامي كه مهربانانه به زمين نزول كردي و بوسه بر پيشاني ام زدي و از آغوشت بر زمين نهادي ام، قول دادي كه دردهايم را نخواهم فهميد، دردهايم را هيچ كسي نخواهد فهميد. اهل جهنم نمي فهمند و اهل بهشت نمي فهمند، خدا پرست نمي فهمد و شيطان پرست نمي فهمد.
وفا كردي كه جهنمي نيستم و قول ندادي كه بهشتي ام! و وفا كردي كه رهنمونم باشي از آسمان مقدسم كردي همانند خودت و شيطاني ام كردي مثل انسان شدم پيامبر راستگوي، هرزه گوي دروغگو، خيالباف بي پيام و پيام آور روشنايي از دروازه جهنم. و گفتي نهراسم از آنكه به من مي بندند چهره هاي حيواني و نه هراسم از اينكه مي بندند نماد هاي تحقير و غرور نكنم اگر بستند به من نماد هاي عظمت هيچ كسي در نمي يابد كه آنچه من هستم چيست. و من نه ستاره ي پنج پر ام و نه عدد حيوان و نه سر ديو و نه صليب بر عكس و شكسته و نه خيال ديگران سلام من رها هستم؛ شیطان مقدس 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 6/22/2007 - 7/22/2007 5/22/2007 - 6/21/2007 4/21/2007 - 5/21/2007 3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 12/22/2006 - 1/20/2007 11/22/2006 - 12/21/2006 10/23/2006 - 11/21/2006 9/23/2006 - 10/22/2006 8/23/2006 - 9/22/2006 7/23/2006 - 8/22/2006 6/22/2006 - 7/22/2006 5/22/2006 - 6/21/2006 4/21/2006 - 5/21/2006 3/21/2006 - 4/20/2006 2/20/2006 - 3/20/2006 1/21/2006 - 2/19/2006 |
|||