|
|
![]() |
|||
|
کلمه ها قفل شدند، باز احساس می کنم نیاز به ترحم دیگران دارم و این گذشته را در ذهن من یادآوری می کند. می پرسم از مادرم "خیانت چیه؟" و سنگین نگاه های عاقل اندر سفیه اش را تحمل می کنم. و برایم استادانه، همانگونه که در کلاسهایش هست شرحی جامع و بی معنی از وفا و حمایت، از پشتوانه و یکرنگی می گوید و خیانت را میگذارد جلوی ضد و مساوی قرار می دهد با آنها! نمی دانم چه در من شکست که می خواستم فریاد بزنم "تورو خدا واستین من پیاده بشم" و در خیالم ماشین بزرگِ حرکت، می ایستاد و من بر می گشتم و دوباره حباب لب هایت را می بوسیدم تا شاید دلم برای تنفرشهر بی قداست تو تنگ نشود. کلمه ها قفل شده اند و انگار اگر سالها به هم بچسبانمشان نمی توانم بگویمشان! و مادر ریز ریز نگاهی به سراپایم می کند: فهمیدی چه می گویم؟ "نه" پاسخش می دهم بدون آنکه نگاهی به طرفش پرتاب کنم. عاقل اندر سفیه شدم مثل محتوای نگاه مادرم و می دانم و می داند که چرا نمی فهمم خیانت یعنی چه!! و همه چیز از اینجا شروع شد. «یکی بود یکی نبود ... یه روز خدا زنها را آفرید و شر را در جهان گستراند!!» یا شاید همیشه قصه را چپه تعریف کرده ایم. برای لحظه ای خدا می شوم و قصه ی جهانم را می خوانم: «یکی بود یکی نبود ... یه روز من مردها را آفریدم و در ذهنشان گذاشتم که بعد از خلق زن شر در جهان گسترانیده شد» تا مردها هیچ وقت به خوشان فشار نیاورند که مبادا خوشان هم گاهی مقصرند!! بعضی وقتها باید یکی پیدا شود و کتکم بزند! مثل الان که هر چی چرند توی ذهنم تلنبار شده دارم تف می کنم روی صفحه کلید! به عقیده فروید به این می گویند خاطره ی آزاد که با آنکه آزاد نیست و شاید هیچ ربطی به خاطره های قبل یا بعد نداشته باشد، اما مثل زنجیر به آنها پیوسته است و هیچ چیز خالی از معنی نیست. و این جمله همانقدر بی معنا است که کل عالم و من! و همانقدر ضد و نقیض است که خدا و من! و دارم اینهمه چیرند می نویسم تا جلمه ی بزرگی که دارم از شرم پنهانش می کنم همانجا در پستوی ذهنم بماند و سالها بماند و شاید بمیرد. فروید می گوید: هیچ فکری نمی میرد، هیچ خاسته ای از بین نمی رود اما در پستوی ذهن انبار می شود و مدتها بعد مثل بیماری از زیر خاکستر زمان سر بر می آورد. و حالا من آگاهانه خاکسترها را کنار می زنم، جلمه ی محکوم به خاکسپاری را می گذارم آنجا ته انبار ذهنم و خاکسترها را بر می گردانم رویش! شاید روزی دوباره برگشتم و از همانجا که امروز چالش کردم، برداشتمش و به تو تقدیمش کردم ... سلام ... سال نو مبارک ...
17 Mar 2007 | 0:19 | خط خطی شده ی رها |
- بعضی وقتا یه چیزایی یه جاهایی از آدم وول می خوره که آدم خودش هم درست و حسابی نمی دونه چیه و کجاست!!
13 Mar 2007 | 23:20 | خط خطی شده ی رها |
|
هنگامي كه مهربانانه به زمين نزول كردي و بوسه بر پيشاني ام زدي و از آغوشت بر زمين نهادي ام، قول دادي كه دردهايم را نخواهم فهميد، دردهايم را هيچ كسي نخواهد فهميد. اهل جهنم نمي فهمند و اهل بهشت نمي فهمند، خدا پرست نمي فهمد و شيطان پرست نمي فهمد.
وفا كردي كه جهنمي نيستم و قول ندادي كه بهشتي ام! و وفا كردي كه رهنمونم باشي از آسمان مقدسم كردي همانند خودت و شيطاني ام كردي مثل انسان شدم پيامبر راستگوي، هرزه گوي دروغگو، خيالباف بي پيام و پيام آور روشنايي از دروازه جهنم. و گفتي نهراسم از آنكه به من مي بندند چهره هاي حيواني و نه هراسم از اينكه مي بندند نماد هاي تحقير و غرور نكنم اگر بستند به من نماد هاي عظمت هيچ كسي در نمي يابد كه آنچه من هستم چيست. و من نه ستاره ي پنج پر ام و نه عدد حيوان و نه سر ديو و نه صليب بر عكس و شكسته و نه خيال ديگران سلام من رها هستم؛ شیطان مقدس 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 6/22/2007 - 7/22/2007 5/22/2007 - 6/21/2007 4/21/2007 - 5/21/2007 3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 12/22/2006 - 1/20/2007 11/22/2006 - 12/21/2006 10/23/2006 - 11/21/2006 9/23/2006 - 10/22/2006 8/23/2006 - 9/22/2006 7/23/2006 - 8/22/2006 6/22/2006 - 7/22/2006 5/22/2006 - 6/21/2006 4/21/2006 - 5/21/2006 3/21/2006 - 4/20/2006 2/20/2006 - 3/20/2006 1/21/2006 - 2/19/2006 |
|||